





سلام دوستای عزيز ![]()
![]()
بعد از چند روز اومديم
. علت نيومدنمونم : شوی گرامی برا يه هفته رفته بودن کاشون،راه اندازی پروژه ومن وملی جون از جمعه ظهر رفتيم خونه مامانم و يه هفته ای مهمونشون بوديم.
تو اين يه هفته اتفاقات جالبی افتاده که براتون تعريف می کنم.![]()
شنبه:
صبح: بعد از رفتن من به سر کار ملی جونم از خواب بيدار می شه و وقتی می بينه من نيستم گريه کنان سراغ مامانم میره وميگه: مادرجون مامانم باز رفته تهران ومنو تنها گذاشته !![]()
بعد از ظهر: وقتی برمی گردم خونه و سراغ ملی رو می گيرم، انگار نه انگار مادر داشته و بی توجه به من داره کارتون شگفت انگيزان رو میبينه.
(اونفدر اين کارتونو ديده که همه ديالوگاشو حفظه. البته اين کارتونو خودش نداره و تو کامپيوتر دايی حسينش سيوه، اونم فقط CD دومش.)
شب: با دايی حسين يه کمی بازی کرده،
بعدش يادش اومده که قرار بوده فردا مهدشون ببردشون شهر بازی(قبلا پولشو گرفته بودن) و اصرار که مامانی جون(وقتی درخواستی داره مامانی جونم) منو فردا ببر مهد کودک ومنم بهش قول دادم که می برمش .با اين قول مسواک زده وخوابيده.
صبح: کله صبح بيدار شده و منو بيدار می کنه مامانی جون بيدار شو بريم مهد کودک.بيدار شدم .مادرجون صبحونه داده بهمون.بابايی جون ما رو رسونده و ملی جون خوشحال خداحافظی می کنه ومی ره مهد کودک.
بعد از ظهر: وقتی رفتم دنبال ملیکا، ازش می پرسم: عزيزم بهت خوش گذشت؟ می گه: نه! می گم: چرا؟ مي گه فقط دو تا از وسايل بازی رو سوار شدم.حالا فکر می کنيد جند تومن پول گرفتن برا بردنشون به شهر بازی گرفتن ؟ ۳ هزار تومن!
شب: مجتبی ومامانش اومدن خونه مادرجون اينا وملی يه دنيا ذوق کرده.مثه هميشه اولش با هم يه کم باز کردن ، بعدش سر دايی حسين دعواشون دراومد.
عمه زهره ومادرجون زنگ زدن حال منو ملی رو بپرسن.بعد از احوالپرسی، مادرجون می گه عمه زهره می خواد با ملی صحبت کنه.می رم ملی رو از پای کامپيوتر ميارم که با عمه جون صحبت کنه،گوشی رو می گيره دستش، حالا از ديوار صدا درمياد از ملی نه، بعدش با گريه :می خوام کارتون ببينم ومن کلی شرمنده از عمه زهره!![]()
دوشنبه:
صبح:تو اداره ملی جونم زنگ زده: مامانی جونم دلم برات تنگ شده. کی ميای؟ وقتی اومدی برام خوراکی بخر.
بعد از ظهر: براش خوراکی خريدم، وقتی منو ديد خودشو انداخت بغلم و گفت: مامانی جونم خيلی دوست دارم.![]()
شب:ملی: الا وبلا بريم خونمون، دلم برا اردکم تنگ شده!( توی اين همه عروسک دلش برا اردکش تنگ شده)بعدش ميگه: می خوام برم از عمه زهره جونم معذلت خواهی کنم.شام خورديم و دايی مهدی ما رو رسوند خونه. اما مادرجون اينا نبودن. رفته بودن بيرون. از کجا فهميديم؟ آخه ماشين عمه زهره نبود. برنامه نودم ديدم. خيلی باشکوه تر از شبای دوشنبه قبلی اجرا شد. به کوری چش اونايی که تحريمش کرده بودن!
سه شنبه:
صبح:با زحمت ملی رو از خواب بيدارش کردم.چون می بايست می بردمش مهد . ماشاءاله ديگه سنگين شده و نمی تونم بغلش کنم. تاکسی تلفنی ! بابا خونه تا اداره و مهد ملی راهی نيست که تاکسی تلفنی بگيرم.دخمر گلم خيلی همکاری کرد.
بعدازظهر: رسيديم خونه،با ملی رفتيم پيش مادرجون وملی از عمه زهره معذرت خواهی کرد.
اومديم بالا که منير خاله زنگ زد:نميای بريم بيرون خريد؟ قبول کردم.قرار شد اون مجتبی رو بذاره پيش باباش و منم ملی رو بذارمش پيش مادرجون که وروجک قبول نکرد ومجبور شدم با خودم ببرمش.از قضا، منير خاله هم مجتبی رو آورده بود،چون بابای مجتبی کار داشته و رفته بود بيرون. خلاصه چشتون روز بد نبينه، اين دو تا وروجک بلايی سرمون آوردن که باورتون نميشه.
هر مغازه اسباب بازی فروشی که ديدن، از جلوش تکون نخوردن، مجتبی جون که قربونش برم می رفت تو مغازه ويه ماشين می زد زير بغلش و می گفت مَشين میخوام.البته ناگفته نمونه که ملی اين وسط بنزين رو آتيش می ريخت وهی به مجتبی می گفت: مجتبی جون يه اسباب بازی فروشی اينوره،يه اسباب بازی فروشی اونوره و...بالاخره برمجتبی يه ماشين خريديم ومجبور شديم برا ملی هم يه چوب جادو به شکل قلب بخريم
.ادامه راه وروجک ها
دو قدم جلو حرکت می کردند ده قدم برمی گشتن.مجتبی هم هر جا پل پياده رو به خيابون می ديد با سرعت نور می رفت طرف خيابون. و ما هم بايد سريع عکس العمل نشون می داديم .هر جا مامانش بغلش می کرد با گريه وداد وبيداد می گفت: ای بای منو بذا زمين،منو کشتی.
اينقده داد وبيداد میکرد که مامانش میذاشتش زمين. اونقد دنبال اين وروجکا دويديم که نفهميديم کجا رفتيم وچی کار کرديم.تنها منير خاله تونس يه کيف بخره همين!بعد دوتايی به اين نتيجه رسيديم که قديمی 8ها عجب حال وحوصله داشتن که اين همه بچه مياوردن!
شب: به اصرار مادرم رفتيم خونشون، اونقدر خسته بودم که ساعت 10 خوابيدم! ![]()
چهارشنبه:
صبح:ملی موند خونه مادرجون ومنم رفتم اداره.
بعد از ظهر:شوی گرام زنگ زد که شب مياد.با ملی جونم صحبت کرد. ملی جونم خوشحال از اينکه بابا مياد.
شب: بعد از صرف شام دايی مهدی ما رو رسوند خونه.بابايی ساعت 11:48 از مسافرت برگشت.ملی جونم بيدار بود ونمی دونيد چه صحنه جالبی بود وقتی ملی خودشو انداخت تو بغل باباش . چه قربون صدقه ای برا هم می رفتن. فقط بايد بوديد و می ديديد.![]()
پنج شنبه:
صبح: ملی بيدار شده و باربیشو می خواد. ولی اون خونه مادرجون جا مونده.ملی هم بهونه گرفته که
الاو بلا باربيمو می خوام.يه دفه نمی دونم چرا از دهنم پريد که اگه بهونه نگيریو يه عروسک ديگتو ببری منم برات يه عروسک می خرم.ملی جونم رو هوا گرفت!
بعد از ظهر:در راه برگشت به خونه:ملی می گه: مامان قول دادی که برام يه عروسک بخری ومنم مجبور شدم برا اينکه بدقول نباشم، براش عروسک بخرم. اونم يکی نه دو تا گاو دختر وپسر! ![]()
وقتی اومديم خونهريال ملی رفت پايين پيش عمه جونا.منم که سرم خيلی درد می کرد يه قرص خوردمو گرفتم خوابيدم.
شب: ملی همچنان پايين بود. وقتی شوی گرام برگشت.از پايين زنگ زدن که ملی خوابيده. شوی گرام هم رفت پايين وملی رو آورد بالا.
.
.
اين هفته يه خبر بدم شنيديم. عمه فاطی کمی حالش خوب نیست.خيلی ناراحت شديم.
دعا:
عمه جون انشاءاله هر چه زودتر خوب خوب بشی.ما همهمون برات از ته قلبمون دعا می کنيم که هر چه زودتر خوب بشی.
عمه جون خيلی دوست داريم. ![]()
![]()
نگران نباش ومواظب خودت باش.
از طرف ملی.
سالروز شهادت امام زين العابدين،سيد الساجدين بر همه شما تسليت.
سلام وعزاداريهاتون قبول.
امروز شوی گرام برای جند روزی رفت کاشان راه اندازی پروژه ومن ومليکای عزيزم تنها شديم.مليکا به بابايی قول داده دخمر خوبی باشه و حرف مامانی رو گوش کنه.در عوض بابايی برا ملی جون يه سوغاتی خوب بخره.![]()
پنج شنبه ها تو مهد مليکا جونی روز بازيه
واداره منم زودتر تعطيل ميشه،(يه جور تناقضه ديگه) من زودتر ملی رو از مهد برمی دارم وهميشه ملی هم غر می زنه : مامان مگه من نگفتم ديرتر بيا دنبالم، تازه بازيمون گرم شده بود.![]()
برا همين سعی می کنم پنج شنبه ها يه دوری تو خيابون بزنم تا ملی جون فرصت بيشتری واسه بازی کردن داشته باشه.امروزم يه سر رفتم مانتو فروشی که حراج کرده بود.پالتوها ومانتوهايی رو که حراج کرده بود، اولاً قيمتشون نسبت به حراجی گرون بود.ثانياً اصلاً جالب و قشنگ نبود. با اين حال مغازه غلغله بود.( نمی دونم آخه اين مردم چرا فقط صرفا هرجا اسم حراجی نوشته شده باشه،سعی دارند خريد کنن.)
ديشب با ملی جون وبابايی رفتيم عزاداری.چون دير رفتيم، تو حسينيه جا نبود وما بيرون نشستيم. چقدر هوا سرد بود.
ملی جون طبق معمول دفتر نقاشی شو گرفت تا نقاشی کنه اما نه مدادرنگی هاشو آورده بود ونه خودکارم تو کيفم بود. داشت بنای لجبازی رو می ذاشت که يه خانومی بهش يه خودکار داد وملی هم شروع کرد به هنر نمايی.
خانومی کنار من نشسته بود که بعداً فهميدم معلمه، با ملی دوست شده بود وازش درباره نقاشيش می پرسيد وخلاصه کلی باهمئ گپ زدن و نقاشی کشيدن. به ملی هم خيلی خوش گذشته بود.![]()
*
( 1)
ملی: مامان من يه چيزی کشف کردم.
مامان: چيه دخترم.
ملی:مامان کاغذا با آب بهم می چسبن،ديگه نميخواد از چسب استفاده کنم!![]()
(2)
حديث امام علی (ع)، پخش شده از تلويزيون:
انسان مومن نه کار اشتباهی می کند ونه مجبوربه معذرت خواهی می شود.انسان منافق مدام اشتباه می کند و مدام معذرت خواهی می کند.
ملی : مامان منم منافقم.
مامان : نه دخترم چرا اين حرفو می زنی .
ملی :آخه مامان جون من همش کار اشتباه می کنم، همشم معذرت خواهی می کنم!![]()
(3)
مامان:مليکا کجايی مامان جون.داری چی کار می کنی.(جوابی از ملی شنيده نشد) پس از گشتن دنبال ملی تو اين اتاق و آن اتاق،مطمئن شدم که حتماً رفته پايين پيش مادرجون اينا.
ملی (بعد از يک ساعت ديگه وقتی من تو آشپزخانه مشغول پختن غذا بودم) :بله مامان جون با من کار داشتی.
مامان:يه ساعت پيش صدات کردم، الان جواب می دی. اصلاً کجا بودی.(شصتم خبردار شد يحتمل يه جايی مشغول خرابکاری بوده که جواب منو نداده)
فوری از آشپزخونه اومدم بيرون ببينم کجا بوده که خودش زودتر رفت تو اتاقشو رفت پشت درش و گفت:من اينجا نبودم.
ملی رو زدم کنار،چشمتون روز بد نبينه،با اجازه همه درو با آبرنگش نقاشی کشيده بود.
ملی: مامان جون نقا شيم قشنگه.می خواستم غافلگيرت کنم!![]()
(4)
ملی : مامان داری دنبال چی می گردی.
مامان: دنبال مدل لباس
ملی: برای منم دنبال مدل لباس بگرد.چون يه پارچه خوشگل خريدم
می خوام يه لباس چين چين دار خوشگل بدوزم که اينجوری قر بخورم، دامنش بچرخه![]()
_
سلام دوستان عزيز،
از همتون بخاطر اظهار لطفتون تشکر می کنم.![]()
چند روزيه که نتونستم بهتون سر بزنم. آخه ملی جون که با من چند روزيه خونه مونده بوديم از فعاليت های کلاسيش عقب مونده بود!
مربيشم بی انصافی نکرده بود وکلی تکليف براش مشخص کرده بود.![]()
منم درگير کار کردن با ملی جون بودم.
اشتباه نکنين ملی من تازه مهد کودکيه، که اينهمه به قول ما مشق شب داره. آخه کسی نيس به اينا بگه آخه يه بچه 5 ساله که نبايد اينهمه تکليف شب داشته.![]()
پيامبر(ص) فرمودن:کودک تا 7 سال بايد بازی کنه . حالا بيا به اينا حالی کن که بچه 5 ساله رو چه به انجام دادن اين همه تکليف.![]()
شنيدم تو کشور چين بچه مدرسهاشون تو خونه تکليف ندارن وفقط بازی می کنن.يادگيری فقط تو مدرسه وسر کلاس انجام ميشه. کشورای ديگه هم همينطور.حالا توکشور ماچی!![]()
امروز عزيز دل مامان،وقت رفتن به مهد خواب بود.يه دفعه دلم براش سوخت. طفلی از چهار ماهگيش که رفتم سرکار اکثر اوقات تو خواب ناز بوده که لباس تنش کردم وبردمش مهد .الهی قربون دخمر گلم بشم. منو ببخش مامانی، اينقده اذيتت کردم.سلام دوستان عزيز،
از اينکه اين همه منو مورد لطف خودتون قرار داديد،متشکرم.![]()
امروز جمعه که وقت بيشتری با مليکا داشتم ومی خواستم بيشتر باهاش باشم، وروجک چشم باز نکرده و دست و صورتشو نشسته
،وقتی ما خواب بوديم رفته بود پايين پيش مادرجون و اونجا صبحونه رو زده بود تو رگ. بعد اومد بالا. بهش گفتم عزيزم، گلم بيا دست و صورتتو بشور تا صبحانه بخوريم که جواب داد : ای باباجان من خيلی وقته صبحونه خوردم.
شما که خواب بوديد مادرجون اينا صبحونه می خوردن، منم باهاشون خوردم.
اومدم CD جيمی نوترونمو ببرم پايين با عمه جون ببينم.اينو گفت و بلافاصله با يک حرکت سريع CD شو برداشت و رفت پايين و تا ظهر(بعد از ظهر) هم بالا نيومد.ناهارم با اجازه(البته بدون اجازه)ميل کرده بود. بعداً کاشف بعمل اومد که سحر(دختر عموش که يک سال از ملی بزرگتره)پايين بوده و کلی با هم بازی کردن.
امروزم که پرسپوليس بعد از مدتها برد ![]()
![]()
وکلی من و ملی خوشحال شديم وملی هم گير داد که مامان شعر پرسپوليس قهرمون ميشه رو باهم بخونيم ومنم مجبور شدم يه دهن بخونم.![]()
براتون بگم که من پرسپوليسی و همسرم استقلاليه.
منم ملی با خودم يه جورايی همراه کردم که يه طرفدار داشته باشم .به قول همسرم يه همزبون پيدا کردم.
البته ملی عزيزم رنگ قرمزو خيلی دوست داره مث خودم.
ديشب باهمسرم ومليکا رفتيم براش CD کارتون بخريم.
اول ملی توافق کرد که دو تاCD کارتون بخره،
ولی
مث هميشه تا رفتيم تو مغازه قولش يادش رفت و 5 تا
CDانتخاب کرد واصرار که برام بخريد.
باباشم مجبور
شدبراش بخره.
CD هايی رو که خريد:
1.شرک 3
2. شرک 4 (جديد)
3. جيمی نوترون 2
4. جيمی نوترون 3
5. باب اسفنجی (سری جديد)
بعدش رفتيم خريد ميوه که بازم طبق معمول ملی ميوه ها رو سوا کرد.
وقتی اومديم خونه، سريع کامپيوتر (ببخشيد رايانه) رو روشن کرد.وکارتون شرک 2 رو نشست وديد.
منم که خيلی خسته بودم زود رفتم وخوابيدم .برا همين وقت نشد بنويسم. راستی يه تصميم گرفتم که اگه خدا بخواد،می خوام خاطرات مليکا جونمو از اول بنويسم. انشاءاله









